| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
جهادسازندگی درگز- کمیته بهداشت-3
جهاد درگز- كميته بهداشت و درمان- تابستان 1359 يكي از روستائيان ساكن روستاي" ح" بخش چاپشلو براي گرفتن كود و سم شيميائي آمده بود كه فرصتي شد براي يك مكالمه چند دقيقه اي و يك گرفتاري 24 ساعته! پرسيدم : چي مي كاريد؟ پاسخ داد : گندم مي كاريم ، بيشتر باغ سيب داريم ، ولي افسوس! پرسيدم براي چي افسوس؟ پاسخ داد: براي اينكه نميتوانيم سيب ها مان را بفروشيم ! پرسيدم : چرا؟ پاسخ داد : براي اينكه نميتونيم سيب ها رو ببريم بازار! پرسيدم: براي چي ؟ بازارتون كجاست ؟ پاسخ داد : براي اين كه راه نداريم ! وانت ها نميان ، خاور ها هم پول زياد ميخوان كه نداريم! بازار سيب ، شهر قوچانه ! ولي كو تا ما برسيم به قوچان! سيب ها ميريزن روي زمين و گوسفند هم نميخوردشان! تعجب آور است! چطور ممكن است كه سيب درختي – آن هم محصول اين شهرستان كه سيب و خربزه اش مشهور است – روي درخت بماند تا برسد و بپوسد و بيفتد و گوسفند هم آن را نخورد! با بچه هاي كميته كشاورزي صحبت كرديم ، موضوع را تأئيد كردند ! قبل از اين ، براي حمل محصول سيب زميني شهرستان اقدام كرده بوديم. اصولا رفع مشكلات جمع آوري و حمل محصولات كشاورزي را وظيفه جهاد ميدانستيم . بنابراين براي جمع آوري پنبه ، درو گندم و جو ، بسته بندي ( توي گوني هاي 70 – 80 كيلوئي) و حمل سيب زميني – كه خودش ماجراي جداگانه اي دارد و... اقدام كرده بوديم ، حالا هم بايستي براي جمع آوري و حمل سيب درختي توليد شده اقدام ميكرديم. كاميونت خاور به رانندگي برادر" صفر" آماده شد و قرار شد بنده هم در خدمت بچه هاي كميته كشاورزي باشم و برويم ببينيم چه خبر است! تعريفي كه از مسير راه روستا ميكردند حاكي از اين بود كه چند كيلومتري از مسير در دست احداث است و فعلا قابل استفاده نيست. بنابراين باتوكل به خدا و پيش بيني چند كيلومتر پياده روي – با بار سيب درختي – راه افتاديم! فكر ميكرديم كه يك يادوبار طي مسير با بار سيب را بايد به جان بخريم تا خود روستائي ها آستين بالا بزنند و سيب ها را به اندازه يك خاور بياورند تا پاي جاده ماشين رو! اشتباه كرده بوديم و روستائي هاي غيور را دست كم گرفته بوديم! جماعتي بالغ بر 10 – 12 نفر با بيل و كلنگ افتاده بودند به جان مسير جاده و راه را تا خود روستا براي مان باز كرده بودند! راه كه چه عرض كنم، مسيري كه آقاصفر توي رودرواسي با ما طي ميكرد و اگر به اختيار خودش بود ، محال بود كه ماشين خاور حهاد را توي چنين سنگلاخي بيندازد! مردان عزيز و زحمت كش روستا ، دو سه كيلومتري مانده به روستا، به يك تخته سنگ چندين مترمكعبي برخورده بودند و به سختي با پتك و كلنگ مشغول شكستن آن بودند. شرمنده از زحمتي كه براي اين مردم شريف درست كرده بوديم ، پياده شديم و بقيه راه را تا ميدان روستا با هم پياده رفتيم.آقا صفر كه با خاور مي آمد به هر زحمتي بود خودش را به ما رسانده و خاور را توي ميدان نگه داشت تا بار بزند! صحنه بياد ماندني در اين ماجرا ، فرار سراسيمه چند تا از بچه هاي روستا در موقعي بود كه آقا صفر چراغ هاي خاور را روشن كرده و به ميدان روستا وارد مي شد! بعدا برايمان تعريف كردند كه اين بچه هاي بي تقصير تا به حال ماشين نديده بوده اند كه اين مسئله در منطقه روستائي – كه قاعدتا بايستي حداقل تراكتوري ديده باشند – عجيب بود!البته بچه هاي جهاد در خاطرات شان جاهائي را نام مي بردند كه بچه هاي روستائي دورافتاده ، براي ماشين جهاد يونجه آورده بوده اند! والله عالم! به هرحال ، رفتيم تا باغ هاي سيب روستا را ببينيم. سيب هاي زرد و درشت به اصطلاح لبناني ، روي زمين باغ را پوشانده بود! اگر اين سيب به بازار شهر مي رسيد هر كيلوي آن حدود 8 تا 10 تومان قيمت داشت! البته مسلما اين قيمتي نبود كه به كشاورز پرداخت مي شد ، بلكه با در نظر گرفتن سهم سود حق العمل كار و واسطه و مغازه دار ، مبلغي حدود 3-4 تومان گير توليدكننده مي آمد ، و زماني كه هزينه توليد و سم و كود وآبياري و... از آن كم مي شد ، به ازاي حمل هر تن سيب از ابتداي جاده روستا تا بازار مقصد، حداقل 1000 تومان بايستي پرداخت مي شد كه با وضعيت مالي روستائي توليدكننده سيب هيچ سازگاري نداشت! توي همين محاسبات غرق بوديم كه پسربچه اي با بدن نحيف و شكم ورم كرده را بين بچه هاي روستا ديديم كه مشخصا با بيماري سابقه دار و حداقل سوء تغذيه شديد درگير بود. افسوس كه بچه هاي كميته بهداشت را همراه نياورده بوديم و تازه اگر هم مي آمدند بعيد بود كه كاري از دست شان ساخته باشد! بنابراين پيشنهاد كرديم كه اين بچه همراه با پدرش ، با ما به شهر بيايد تا برود به بهداري و معاينه و درمان شود.شايد ناشي گري كرده بوديم و در اصل بايد موضوع را بعد از برگشتن به درگز با بهداري و كميته بهداشت و درمان جهاد مطرح مي كرديم ، شايد هم اين لطف خفيه الهي بود كه ما را به قصد حمل سيب به اينجا بفرستد و بعد اين وقايع را به ما بنماياند! به هر حال، اولين نفري كه شروع به صحبت كرد ، جواني بود كه دست برادر كوچكش را گرفته و به همراه آورده بود. آستين پاره لباس برادرش را كه حدودا 9- 10 ساله مي نمود بالا زد و ساعد بچه را كه بدون اغراق به اندازه يك بالش كوچك ورم كرده و كبود شده بود نشان داد . معلوم نبود كه اين ورم ناشي از عفونت پيشرفته است يا علتي ديگر؟ اصرار داشت كه اين بچه را هم با خود به درگز ببريم . بلافاصله بچه هائي ديگر و بعدا مردها و دست آخر خانم هاي روستائي آمدند جلو و با بيان دست و پاشكسته شان وضع غير قابل قبول و بعضا وخيم مريض ها را به ما نشان دادند! نميدانستيم چه بگوئيم! وضع مردم به مراتب بدتر از وضعيت سيب ها بود! به مردهائي كه مشغول چيدن سيب از درخت ها بودند خبر داديم كه كار را متوقف كنند. در قسمت جلوي خاور جا براي 3 – 4 نفر از خانم ها كه وضع شان بدتر از ديگران بود فراهم شد و مابقي مريض ها كه شامل بچه ها و مردها بودند ، همراه خودمان به قسمت بار خاور سوار كرديم! با وجود خرابي و خطرناك بودن مسير برگشت ، شبانه به راه افتاديم و اواخر شب به درگز رسيديم. بچه هاي جهاد قسمتي از محل استراحت خودشان را با اشتياق به بيمارهاي روستائي واگذار كردند تا فردا صبح دست جمعي فرستاده شوند به بهداري! دو سه كيلومتري مانده به روستا، به يك تخته سنگ چندين مترمكعبي برخورده بودند و به سختي با پتك و كلنگ مشغول شكستن آن بودند. |+| نوشته شده توسط پرویز بقائی در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 16:13 |
|
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 آرشيو موضوعی
روز دلگیرپيوندها
amirataقالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |