تبليغاتX
مخاطرات
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
کار فرهنگی

كار فرهنگي

جهادسازندگي درگز - خردادماه 1359

كارهاي عمراني و اجرائي – هرچند سخت و طاقت فرسا – تن را خسته ميكند ، اما روح را جلا مي دهد. بچه ها بدون اغراق تا روزي 16 ساعت مشغول به كار و رفت وآمد هستند. شب ها كه كارگاه ها تعطيل ميشود ، نوبت كارفرهنگي در همان محل يا روستاي مجاور محل اجراي پروژه است. يك موتوربرق قابل حمل ،يك دستگاه پروژكتور، يك دستگاه نمايش اسلايد و تعدادي پوستر ، تراكت و كارت هاي كوچك و بزرگ ، ابزار كار فرهنگي و تبليغي ما هستند.تقريبا همه بچه ها به كار نمايش فيلم و اسلايد وارد شده اند، اما توضيح ماجراي فيلم و به اصطلاح " تحليل" حتما توسط بچه هاي كميته فرهنگي بايد انجام مي شد.برادر جلال (ج) و يكي دونفر از خواهر ها و برادرهاي كميته فرهنگي سوار جيپ ايران شديم كه يكي از بهترين ماشين هايمان – يا بهترين ماشين مان – بود.سر شب بود كه داخل روستا شديم.برادر جلال در توضيح وضعيت فرهنگي منطقه برايمان توضيح ميداد كه متاسفانه در مناطق مرزي شمال كشور ، تبليغات رژيم پهلوي شديد بوده و از طرفي ، جمهوري اسلامي هم كار فرهنگي درست و حسابي انجام نداده است. پوشش راديو و تلويزيون هم كه در اين مناطق تعريفي ندارد.بنا بر موارد فوق، كار فرهنگي در اين مناطق بايستي با ظرافت خاصي پيگيري شود تا به تدريج اوضاع بهبود پيدا كند. حتي ، بنده خدائي را در همان منطقه ميشناخت كه يك يا چند تا گوسفند را پروار كرده كه موقع بازگشت شاه قرباني كند!

توضيحات برادر جلال را شنيديم و بعد از دعوت مردم روستا به ميدان اصلي ، رفتيم كه فيلم را نمايش بدهيم. فيلم راجع به حكومت پهلوي و فساد طبقه حاكمه  و خوشگذراني ها و اسراف ايشان بود.بنابر اين به طور طبيعي صحنه هائي از مراسم تاجگذاري و... در فيلم ديده ميشد. مشغول نمايش يكي از همين صحنه ها بوديم كه صداي كف زدن و سوت چند نفر بلند شد!حمل به شوخي كرديم و كار نمايش فيلم را دنبال كرديم تا دوباره به يكي از صحنه هاي مورد بحث رسيديم و دوباره صداي كف و سوت- البته اين دفعه طولاني تر – بلند شد. خوب ، قابل تحمل نبود، به برادر جلال اشاره كردم كه نمايش فيلم را متوقف كند تا چند كلمه اي براي مردم صحبت كنم. برادر جلال هم روژكتور را خاموش كرد و همه ساكت ، آماده شنيدن شدند. سعي كردم تا با مزاح به افرادي كه كف و سوت مي زدند بفهمانم كه اين طرز برخورد صحيح نيست." بچه هاي عزيز: ميدونم كه دارين شوخي ميكنين . از شما خواهش ميكنم كه براي اين كه بهتر متوجه ماجراي فيلم بشويد ، قدري ساكت تر باشيد" .

حرفهام كه تموم شد ، برادرجلال سقلمه اي به پهلويم زد: حواستون باشه! اينهائي كه كف و سوت ميزند ، بچه ها نيستن و بزرگترهان.. ثانيا، شوخي نميكنن و خيلي هم جدي هستن !

پس اين طور! چشم و دلم روشن! ماداريم براي اين مردم اين جوري كار ميكنيم و بدون جيره و مواجب نوكري شان را ميكنيم، آن وقت اينها براي شاه وشهبانو سوت و كف ميزنند؟ دوباره از جلال خواستم كه پروژكتور را خاموش كند و اين دفعه با لحني محكم تر توضيح دادم كه اگر به كف زدن و سوت زدن ادامه بدهند ، فيلمي در كار نخواهد بود!

بعد از توضيح ، دوباره فيلم را به نمايش درآورديم كه چشمتان روز بد نبيند... اولين سنگريزه به بغل پروژكتور خورد ، بعدي  و بعدي به سر ودست و صورت حقير و آقا جلال !نميدانستم چه بايد كرد؟ فقط متوجه شدم كه جلال بدون توجه به باران سنگي كه هر دقيقه شديدتر هم مي شد، به كار نمايش فيلم  ادامه مي دهد و هر جا هم كه لازم است توضيح ميدهد !

به هر سختي و بدبختي كه بود تحمل كردم تا فيلم تمام شد. بيش تر از سر و صورت مان ، نگران دستگاه نمايش فيلم و اسلايد بوديم ! در حالي كه بار و بنه مان را جمع ميكرديم ، دو سه نفري از جوان هاي روستا جلو آمدند و براي شام خوردن دعوت مان كردند . يكي شان هم مرتب عذر خواهي ميكرد كه ببخشيد كه اين مردم فرهنگ ندارند و...

به اين بنده ي خدا يواشكي تذكر داديم كه حرفش درست نيست، مردم هم فرهنگ دارند و هم معرفت! منتهي ، مابايد بيشتر كار كنيم، آن هم كار عملي ! بعد از خدمت عملي و واقعي به مردم است كه ديدگاه ايشان نسبت به ما اصلاح ميشود و ميتوانيم با آنها صحبت كنيم.

برادر جلال با مردم خداحافظي ميكند. راه كه ميافتيم ، آهسته به من ميگويد: اين بار چهارم است كه براي اينها فيلم نمايش مي دهيم و مشكل درست ميشود. فكر ميكنم اگر كار آبرساني روستا را تمام بكنيم و چند دفعه ديگه براشون صحبت كنيم ، كمتر سنگ پرتاب كنند بهمان! 

|+| نوشته شده توسط پرویز بقائی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 15:36 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar